شايد بايد به تو اعتماد کنم تا بتوانم به خود اعتماد کنم!
باز هم بدترين موقع شب...خيلی دير برای ديروز و خيلی زود برای فردا!
خيلی وقته که چيزی ننوشتم... انگار هيچ چيزی ارزش نوشتن رو نداره...امّا وقتی بارون ميآد بايد نوشت... وقتی يه غم بزرگ داری که ته دلت رو فشار ميده امّا از ترس اينکه گفتنش هم باعث تکثير اين غم بشه نميتونی بگی بايد نوشت... گاهی وقتا بايد همين طوري نوشت، راجع به هيچی... يه هيچی که انگار همه چيه... وقتی بارون ميآد حتی هيچی هم ميتونه همه چی باشه...آهان، راستی، عاشقتم صنم!
۲. عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر، عجبا هيچ نيارزيد که بی سيم و زرم
۳. کو کسی تا من بپرسم سهم من از زندگی آيا همين است؟
۴. ايچيمده انتحار کرکوسو وار!
چی می شد من می تونستم يکی از لحظات بين ساعت 7 تا 9 امشب رو فريز بکنم و توش بمونم؟
پی نوشت: لبهام رو لبهات و ديگر هيچ...
چه غريب است اينکه گاهی بايد ماه ها و يا سال ها با کسی سپری کنی و با او آشنا شوی تا بفهمی که او غريبه اي بيش نيست!