تبليغاتX
30 خرداد
>> إن الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بأنفسهم <<

شايد بايد به تو اعتماد کنم تا بتوانم به خود اعتماد کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 21:32  توسط 30  | 

کاش زندگی دکمه ی playback داشت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 20:31  توسط 30  | 

باز هم بدترين موقع شب...خيلی دير برای ديروز و خيلی زود برای فردا!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:51  توسط 30  | 

خيلی وقته که چيزی ننوشتم... انگار هيچ چيزی ارزش نوشتن رو نداره...امّا وقتی بارون ميآد بايد نوشت... وقتی يه غم بزرگ داری که ته دلت رو فشار ميده امّا از ترس اينکه گفتنش هم باعث تکثير اين غم بشه نميتونی بگی بايد نوشت... گاهی وقتا بايد همين طوري نوشت، راجع به هيچی... يه هيچی که انگار همه چيه... وقتی بارون ميآد حتی هيچی هم ميتونه همه چی باشه...آهان، راستی، عاشقتم صنم!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 23:0  توسط 30  | 
۱. چه کسی باور کرد، جنگل جان مرا، آتش عشق تو خاکستر کرد؟

۲. عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر، عجبا هيچ نيارزيد که بی سيم و زرم

۳. کو کسی تا من بپرسم سهم من از زندگی آيا همين است؟

۴. ايچيمده انتحار کرکوسو وار!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 22:0  توسط 30  | 

چی می شد  من می تونستم يکی از لحظات بين ساعت 7 تا 9 امشب رو فريز بکنم و توش بمونم؟

پی نوشت: لبهام رو لبهات و ديگر هيچ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:14  توسط 30  | 

چه غريب است اينکه گاهی بايد ماه ها و يا سال ها با کسی سپری کنی و با او آشنا شوی تا بفهمی که او غريبه اي بيش نيست!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:40  توسط 30  | 

اوايل دهه ی 60، اواخر دهه ی 80... اين وسط چند سال گم شده است؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 23:22  توسط 30  |